از رفتن تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ...

وقتی تو در آغوش من بودی، خردادرا شهریورمیگفتم

حالی که دارم را نوشتن نمی شود...نه که نشود..من نمی توانم...تنی خسته  و رنجور از غصه خوردن های متمادی که حالا گره خوردند به سرما خوردگی عجیبی که تمام تنم را درد فرا گرفته...حتی همین حالا هم که می نویسم انگشتانم به سختی و به زحمت مرا یاری می کنند...غیر از تنم ...فکرم هم درد می کند ...انگاری باید خداحافظی کرد با تمام خوشایند ها...دیگر به رویا هایم هم دل خوشی نیست....چشم امید به کدام سو دارم که هنوز هم که هنوز است روی دوپای ناتوان ایستاده ام انگار نه انگار که هزار تکه ام...دیگر صبور نیستم برای جنگیدن ...دیگر جان ندارم...از بس که جان ندارم می ترسم بمیرم...حالا که اینطور شد همه بدانند هیچ هراسی و هول ولایی از مرگ نداشته و ندارم...مرگ می تواند خوشایندترین اتفاق ممکن باشد در این روزهای وانفسا..ترس از دانسته های این دنیاست که ترک برمی دارد دلم...از بی مهری ها...از ندیدن های تلخ...از صبوری های بی پایان...از نفس کشیدن های بی هدف...چقدر در پیچ و تاب این غم های لعنتی گم شوم و بعد سر خوش از ناکامی ها باشم و بلند فریاد سربرآورم که " ای دل بیخیال"...با خودم چه کنم که می دانم بیخیال ها فقط در زبان است و در عمل آنچنان هم کاربرد نداشته و ندارد...شهریوری نداشته ام !!! از این بیخیال گفتن ها گول زنک تر خودشان هستند...من می مانم و یک عالم غصه و حرص نخورده... بریدن از همه چیز به این سادگی ها نمیشود که شد...دست کشیدن از همه چیز چه بی اهمیت و چه با اهمیت سریعتر از این نمی توانست رخ دهد.
...نا امیدی مطلق یعنی من...یعنی تمام رویاهایم که بی رحمانه ترور شدند...چه مظلومانه خاک شدند در دل تاریکی و هیچ روزنه امید نیست انگار...قدرت دست وپازدنها هم ندارد حتی !!!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:55 توسط آرمان| |

امشب دلم مي خواهد تا خـــدا نقطه چين بگذارم..انتهاي خطم خــــدا باشد و کسي نگويد نقطه سر خط...امشب دلگيرم ، اما از چه نمي دانم!؟چشمانم را بر هم می گذارم و خاطراتم را بر صفحه ی زمان جاری میکنم.دوباره من ... خــــدا... و باران کنار هم نشسته ایم...

دوباره زانوانم را در آغوش می کشمو می گویم...قرار روزهای بی قراری ام....شهریوری دلم کجای آسمان ببینمت...؟؟؟ من از جستجوی زمین خسته ام...........خـــــدایــــا.......خورشیدت را به من قرض می دهی ؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سال هاست یخ بسته است. می خواهم امشب میان انگشتان تو به خواب روم...حالا دوباره من....خــــــدا... و حرف هایی ناتمامم و نفس هایی به شماره افتاده.....صبح خورشید به سمت آسمان پرواز می کند. باید روز دیگری آغاز شود...زیر ســــایه ی امن ترین ســــایه بان هستی وخوشابحالت که همسایه خدایی....

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:24 توسط آرمان| |

شهریوری ............بغض هایم را به آسمان می سپارم تا تمام شهر از مرگ آرزو هایم با خبر شوند... اگر آسمان نخواست ! خیالی نیست،شبنم ها با من اند...شبنم هایی که قطره قطره دل و جانم را خالی می کنند...در خیالم فردا باران شدیدی در راه است. نفس هایم عطر باران می دهد و چه واژه هایی که زیر باران چشم هایم خیس و پژمرده شدند...و حالا من هستم و خیابانی خلوت...............

آسمان کدر است...تنم لرزان است...به خود می آیم...وقت باران است...باران...آنقدر دلتنگ بارانم که گویی ابر چشمانم...تا ابد دلم را چشم به راه باران خواهد گذاشت...ببار ای باران که سخت محتاج سمفونیه صدای توام...باران كه مي‌بارد، اين‌بار...چترم را می بندم..اینگونه روزهایم لحظه هایم... قاب می شوند..دلتنگ باریدنم.......بگذار بـــاران هر چقدر می خواهد ببارد....شهریوری دلکم امشب دلم کمی خدا میخواهد...............

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:44 توسط آرمان| |

امشب به دنبال جای پای فرشته ای پاک به آغوش هوایی رسیدم که نفس خدا در آن جاری بود...تبسمی بر لبانم نشست و به آرامی کنارآن لحظه نشستم...شاید صبح خدا شاخه گلی نور به من هدیه دهد...من قرار است به دیدار تاریکی روم...تو می آیی و من  کنار نفس هایت آرام میشوم... (باید که باشی)

نمی دانم گناهم جه بود که گاهی دلیل بی دلیلی ها میشوم...فقط میدانم تنها دلیل ماندم یک نفر هست که پس از سالیان دور به خاطر مقدس بودنش توی قلبم اسمی ازش نمیبرم....

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:23 توسط آرمان| |

سلام شهریوری نداشته ام ! سلام به کسی که به رسم جاده ها دور است و به رسم دل چه نزدیک لحظه ی نبودن ِ نیستن ها... اگر منت می نهی وامشب به کنارم آیی به احترامت سلام می گویم...و هزار گلپونه ی بوسه به چشمانت هدیه می دهم.. قابل ناز چشمانت را ندارد...دیروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرف های نگفته ی من گوش دادند...و برایم دلسوزی کردند... البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود...و یاد آوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم.........شهریوری معصوم.............به بزرگی مهربانیت ببخش که اشک هایم دست خطت را بوسیدند...باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم ....دست به روی قلبم گذاشتم...از کهکشان دلسپردگی من خسته شده ای که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر می روی؟ مهتابِ کهکشانِ نیافتنی من....آنقدر بی تاب دیدنت شده ام ......که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم....و به هزار شعر و ترانه ی رقصان به سوی تو فرستادم....روز ها و شب ها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند... قاصدک هم برنگشت...شاید او هم شیفته ی نگاه مهربانت شده باشد...اشکالی ندارد..... تو عزیزی.... اگر یک قاصدک هم از من قبول کنی...خودش دنیایی است.....کاش یاس هایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدنددوست داشتنم  را برایت آواز کنند...کاش باران بعد از ظهر هایت تو را به یاد اشک های من بیندازد...فرشته آسمانی من............هر پرنده ی سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد...نام تو را بر زبان میاورد... نیم نگاهی به روز های تنهاییم کن... لحظه های سرد و بیصدایم را تو آبی و ترانه باران کن...بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند..همین حوالی بی قراری ها باز هم گل های بی تابی شکفته !!! امشب به یادت به روی قلبم دست می گذارم و با ذره ذره ی وجودم صدایت می زنم..تو هم در کنار فرشتگان به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار بسوزد...مهربانم.................یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد تا ستاره ی شب هایت باشم....به دلم می گویم عازم یک سفرم سفری دور به جایی نزدیک......... سفری از خود من تا به خودم شاید این بار سفر چاره ی کارم باشد.

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:11 توسط آرمان| |

نذرکرده ام برایت نامه بنویسم ولی بی عنوان ! عنوان عاشقی برای نامه ی امروزم دیگر رنگی ندارد شاید عنوان هوس زیباترش کند.چند روزیست می خواستم نذرم را ادا کنم ولی انگار کلمات هم از من فراریند حق هم دارند دیگر از بازی من با خودشان خسته شده اند .انگار در بازی به نفع من کناررفته اند ولی هنورهم می خواهم با من جدل کنند تا بی کلام نمانم. برایم یک کلام مانده انهم کلام همیشگی عشقم و دردیار کلمه ها یک کلمه خودنمایی می کند هوس! شهریوری بهنراز جان!!! خودت خوب می دانی نوسنده ماهری نبودم همانطور که عاشق ماهری نبودم همانطور که معشوقه ماهری نبودم همانطور که هوس باز ماهری بودم.هوس!هنوز هم با گذشت سال هایی که پیمودنش به اندازه ی هفت اسمان بود باید بین مردمی زندگی کنم که سیلی هوس باز بودن را با خنده های کنایه امیزشان به من می زنند.راضی بودی؟راضی بودی بین دیوارهایی که به خاطر جرم نکرده برایم کشیدی من که ماه قصه های شبانه ات بودم دست و پا بزنم ولی نتوانم بگویم:ثبت با سند برابر نیست! جمله ی احمقانه ایست ولی واقعیتش احمقانه نیست انچه ثبت شده ی ان روزها ست با سندی که تو به همه نشان دادی برابر نیست باور نداری به سند دلت رجوع کن خرجی ندارد جز کمی خستگیه چشمانت! اگر نمی توانی من سند دلم را گرویت بگذارم.دیوار تنهاییم که بلندیش نمی دانم چقدر است که دیگر در چشمم گم می شود برایم کافی بود تو چرا برای ماهت خشت هوس روی این دیوار گذاشتی!بازی با یک کلمه چقدر اسان است هوس! ولی نمی دانی شنیدنش چقدر به اندازه ی همه ی دلواپسیهایم برایت مرا از پا دراورد.کلمه ای که ظاهرش ازعملش زشت تراست وعملش به اندازه ی شنیدنش سخت نیست. کاش هوس باز بودم!دیروز بود به گمانم در پشت سیلی هوس باز بودن حجاب عشق هوس است را به خود کشیدم !شاید حجاب عشق تو بود که به خود گرفتم!ولی حالا عشق من وصله هوس باز بودن خورده است که معلوم نیست چند اسمان را باید بپیمایم تا کمرنگ شود.گاهی دردت انقدر زیاد می شود که دیگراحساسش نمی کنی تا بحال به این روزافتاده ای دیگر حرفهایشان که هنر نشان دادن ماه قصه هایت است برایم اثری ندارد و فقط سکوتم جواب کنایه هاشان می شود بگذار به خیال خام خود بمانند که درست فکر می کنند.قسمت ماهت همان تصویر درآب افتاده بود که با سنگی تصویرش را محوکردی ومنتظرنماندی که دوباره عکسش روی اب بیفتد و رد شدی.اگر منتظر می ماندی می دیدی همان ماه است فقط باید برایش سایه شوی!می دانی شاید ناخواسته ماه به معنی اسمم می شود! تا بحال فکر کرده ای؟شاید قسمته اسمم این بوده شاید اگر اسمم معنی دیگری می داد اینگونه نمی شد ای کاش اسمم به هوس معنا می شد انوقت ریسمانی برای چنگ زدن  داشتم تا خودم را راضی می کردم که قسمت به اسمم بوده!شاید تو ندانی شاید هیچ کس نداند بر من چه می گذرد می دانی زندگی کردن بین مردمی که هر روز برایم هدیه شان درد توست چقدر سخت شده است.دیگر تاب و تحمل حتی رد شدن از کنار این مردم را ندارم.می دانی چند روز است خودم را در خانه حبس کرده ام و در یک اتاق تاریک برای هذیانهای گاه و بی گاهم ورود افراد ممنوع شده است! همه گمان می برند باز هم همان دردست ولی نمی دانند این درد هدیه انهاست برای من که گاه و بی گاه می خواهد مرا به یادشان بیاورد.امروز که همین مردم از پشت نقاب مهربانیشان برایم اسفند دود می کردند من از پشت چشمانی که حتی تاب دیدنشان را هم ندارد نفرینشان کردم. ولی در نفرین کردن هم مهارتی ندارم!به دل نگیر رویای شبهای تنهاییم!اینها همه هذیانهای من است که مرا بی تاب کرده.کلام اخر را بگویم که دیگر نذرم را ادا کرد..... من حتی وصله هوس باز بودن از تو که نمی توانم گمان کنم که تو برای ماهت هدیه اوردی و می خواهم باور کنم انها همه نقاب دروغ به چهرشان کشیدند برایم رویای شیرینی ایست که تو برایم ساختی هر چه! حتی هوس باز بودنم که مرا یاد عشق اتشینت بیندازد برایم به اندازه ی همه واقعیت های شیرین با تو بودن زیباست .ولی اگر هوس باز بودم به همین قناعت می کردی که حالا که هیچم دیگر قانع نباشی! ولی باید بگویم که این برایم ارمغانی هم داشت چرا که به سبب این وصله که دیگر حاضر نیستم از کنار ادمهایی که شاید بهتر باشد بگویم ادمکهای چوبی ذهنشان حتی رد شوم....نمی دانم کی می توانم ارام بگیرم ان زمان دوباره برایت عاشقانه هایم را که به اندازه ی تمام شعرهای مسیحایی است می گویم .

((امروز عاشق معشوقه نبودنت برای خود شده ام))

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:11 توسط آرمان| |

اینجا تکرار توست و من آشفته تمام جملات جدید  ...  اینجا فنجان های قهوه همیشه در رویای داغ ماندن یخ می زند ... بعد ازتو اینجا خوابها همه یک تعبیردارند  ..اینجا اتفاقی نیست که تازگی را در بند کرده باشد ....  اینجا شیشه ها پل عابر پیاده ندارند و باران با سرعت به زمین می کوبد ......... اینجا همیشه تکرار توست و انکارکردن تو  یک دردی دارد،که خوب نمی شود...خوب نمی شود و یک بغضی دارد که پایین نمی رود و بالا نمی آید و اشک نمی شود . و می ماند بیخ گلو مثل غروب های پنجشنبه پشت ترافیک چراغ قرمز شهرک غرب ،خیلی تلخ است و خیلی دلگیر.. بعد از نبودنت جای یک زخم هایی هیچوقت خوب نمی شود . می ماند ...وقتی نگاهت را می دزدی از من که کاش شب بشود تا چشمانم  را بجای در و دیوار ؛؛؛ همیشه خیره اشتباه بگیری ... تو رنگ بالای رنگ میکشی ؛ من خط بر تمام چهره ها.....تو پا به هزار رویا  می کشی ؛؛؛من دست به دامان یک کابوس می شوم.....  اما من نابودهمچنان می مانم ...رویت کم شد ؟؟؟

شهریوری بهتر از جانم ...دیگر روی نگاه کردن به چشمانم را نداری ...رفیق روزهای خوب  ... رفیق خوب روزهام ... گذاشتم خودت را و خودخواهی هایت را جمع و جور کنی و بروی .گذاشتم من را با آن چشم های مهربان و نگاه عمیقت به خاطر بسپاری و بروی . قبلش  با انگشتهایم ، صورتت را لمس کردم . چقدر این همه وقت ،دلم می خواسته لمس کنم صورتت را ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ساعت 19:50 توسط آرمان| |

شهریوری دلکم... دیگر نگرانِ من نباش رفیق گذشته های خوبم! فقط چند تخته ... کم دارم! رنگم بوی سرما می دهد و رویم طعم غربت دارد به دور دست ها.. به ایستادن عادت می کنم البته دارم عادت می کنم .میخواهم آدم ها را از دور . . دوست داشته باشم! دلم گاه به گاه بگیرد و گاه و بی گاه خاطره را ... پشت پلکهایم سوار کنم ! مدادم به مرور در عبوری حل می شود که دست هیچ جدولی را رو نمی کند. غربت است دیگر... چه می شود... شهریوری نداشته بهتر از جانم اما حالم خوب است این سمت ها .. آنقدر خیابان دراز هست که بتوانم از خودم برگردم و تا خودم بدوم...می توانم شبیه آن عصر های پنجشنبه که زبانم را کسی نمی فهمیداین شبها زبانِ کسی را نفهمم ...با فرشتگان غم نبینی رفیق! حالم خوب است...فقط چند تخته درخت کم دارم که خیالِ تکیه ام تخت باشد . . . هنوز دلواپست هستم !!!


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 0:13 توسط آرمان| |

اینروزها باید برای بودن با آدمها نقشه بکشم که مبادا برآب شوند...شهریوری دلکم مراقب ارواح دوروبرت باش...اینها همان هایی اند که روزی نبودنشان خط می انداخت گوشه گوشه قلب و روحت...یادت هست تو میگفتی آدمها را ارزش بنهیم که با ارزش شویم...دوستشان داشته باشیم و بی دریغ مهربانی کنیم...از نیست بودن آدمها بترسیم...غافلگیر نشویم از نبودنشان...همیشه میگفتی باتاکید که آرمانم!!! آدمها زود نیست می شوند...نمی خواهم نیست های زندگیم آدمها باشند...منی که می بینید جا خوردم از نبودن ها...از نیست شدن ها...ایکاش بودن ها را...وحالابه تلافی تمام روزهایی که نبودی...به تلافی تمام لبخند هایی که نزده حسرت به دلم گذاشتی...به تلافی تمام از ته دل نخندیدن ها...به تلافی تمام دل ضعف رفتن ها که من باید برای تو میکردم و تو برای من...به تلافی همه اینها چقدر باید بگریم...اندوهش پایانی دارد...!؟ این درد سر به مهرت را کدام کنج دنج قایمش کنم که سر باز نکند و آه از نهادم بیرون ننهد...گله و شکایتم را به کدام سنگ صبور بگویم که بی هوا نترکد! به تلافی تمام نبودن ها که خبر از تلخی روزگار می دهد...به لحظه هایی که باز هم نیستی...به لحظه هایی که بودنت را التماس می کنم...به تلخی نبودن هایت نمی توان پوزخندی از سر شکم سیری زد...نمی توان چشم بست روی تمام نبودن هایت...بودنت را خواهانم که شدنی نیست...می مانم منو این همه سردی روزگار و تلخی اش که طعنه می زند...کاش تلخی اش کشنده بود...کاش می افتادم از پا...نبودنت هایت را سنگینی بسیار است...وچهدردی دارد ،وقتی تنها پیروزی در زندگی ،جدایی باشد ...



نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 21:56 توسط آرمان| |

شهریوری دلکم ...دیگر ازآدمهای بی ریشه می ترسم...لرزه ای به جانم می افتد که نگو...از آدمهای دور میترسم از نزدیک ها بیشتر ...از نزدیک های بی حد و حصر که رهایی ندارند...از اینکه عادت بودنشان یک وقت نباشد هراس دارم...از دلهره های بی فایده نبودنشان متنفرم...از انتظارها و توقع های بیجا از آنان آز خودم .این روزها، از آن روزهاست...از آنهایی که دلم ضعف رفت برای خودم...دلم خواست سراغی از خودم بگیرم...ببینم کجایم...؟! چه می کنم...!؟اصلا خوب هستم آیا...!؟ یا گمشده و گره خوره ام در روزمرگی هایم...شده ام یک سر و هزار سودا...خیلی گذشته از آخرین باری که سراغی از خودم گرفتم...ریشه وجودیم این حق من نبوده و نیست...این همه تنهایی بدون تو در این آدمهای بی ریشه  سردی هم دارد و باجای خالیت همه لحظه های پایانی روزمرگی را قدم به قدم پشت سر می گذارم ،بگذار این چند روز باقی مانده را مثل آن روزها باهم باشیم ...بگذار خاطره هایت را بسپارم به بادها... وسرما را می گویم که سخت پشیمانم کرد از آمدنش...ای کاش همان تابستان گرم شهریوری با روزهای طولانی اش می ماند...............

نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ساعت 15:28 توسط آرمان| |

دوباره روز جمعه و باز دلتنگی های همیشگی این روز و باز هم تردید...چه حس نا آشنایی...به هر حال اصلا خوب نیست...خودسانسوری ،باید بخندی ولی نمی خندی...باید گریه کنی ولی گریه نمی کنی...باید حرف بزنی ولی نمی زنی ...این بخش کوچکی از خودسانسوری های من...عشق، چه واژه گمشده ای شده برایم!! تنفر...از روزهای تعطیل...از دوری و تنهایی ...از بغض...از سکوت ...بی محلی، به کسایی که دوستشان دارم و دوستم دارند...لبخند ،در هر صورت لبخند می زنم ،حتی به شما دشمن عزیز!! بی خیالی...وقتی از فکر کردن به چیزی خسته میشوم...یا شاید بخواهم فرار کنم ،یه همچین چیزی!! خواب ،سخت می خوابم و آسان بیدار میشوم ،به همین سادگی!! آینه ،یک نگاه گذرا به خودم و چشمهایم...همین!! مدادم ، گمش کرده بودم...بدون مدادم سخت می توانم بنویسم!! گوشی ، دوستش دارم...هدفون ،وقتی نباشد بیشتر به آن فکر می کنم که شاید لازم باشد...وهمیشه هم این اتفاق می افتد!! وبلاگ ،بعد از روز قبلی آپ کردن!!!!  شهریوری اینها همه خلاصه ای از زندگی من شده...می بینید،حتی اینجا هم خود سانسوری کردم که خیلی چیزا را نگویم ...وچقدر سخته پر باشی از نبودن های کسی...می دانستم تلخ است...نه اینقدر...وقتی بی صدایی احاطه کرده باشد زندگی ات را...فقط و فقط صدای نفس نفس زدن های خودت...هق هق های تکراری و گوش خراش....هق هق هایی که از بی صدایی دارند خفه ات می کنند...دلم روزهای رنگی می خواهد...هر روز یک رنگ...دل تنهای من اصلا رنگین کمان دیده اید...!؟ خدایا خسته ام از پنجره های بسته اتاقم...باز نمی شوند حتی برای چشم انتظاری... اینجاست که می فهمم یک پنجره باز یک معنی داردو پنجره بسته اتاق من هزار معنی...دلگیرم از خنده های سر نداده...از خاطره های نداشته ...که حتی مجال ساختنش را نداشتم ...خاطره ای برای فردایم...برای این چنین حال و روزم...لااقل امروز خاطره ای داشتم که زیر و رو کنم...کلنجار بروم ...دست و پنجه نرم کردن با خاطره ها چه تلخ باشد وچه شیرین...سهل تر است از خاطره نداشته...انگار در جاده ای مه گرفته ،در انتهای دنیا گیر افتاده باشم...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 16:1 توسط آرمان| |

شهریوری بهتراز جانم بعد از هجرت تو به نوشتن عادت کردم ، احساس میکنم عادت مسخره ای نیست که هیچ! بلکه همراه است با سر کیف آمدن های آنی...! دلتکانی می کنم...واژه ها را می تکانم از آستین پر از واژه ام...خرده واژه ها رفتنی هستند...نمی مانند در خاطرها! در عوض واژه هایی از جنس ناب همدلی ماندگارند و اثر گذار...به سادگی قابل هضم نخواهند بود...به هر بادنمی لرزند..فراموش! نه به این سادگی ها، دستگیرند به من وزندگی ام ... واژه های مثل انتظار... صبوری...اشک وسکوت ...خیابان های تهران...باران بی وقفه...پاییزهزار رنگ ...بوی خاک... وحتی پنجره ای که شیشه هایش مات است واما نویدی است از انتظار های بی حد و حصر برای من...این واژه ها و تعداد کثیر دیگری از واژه های مورد علاقه ام شده اند آش کشک خاله...! شهریوری دلکم بعد از تو!!! حال من چه باشم و چه نباشم اینها هستند و خواهند بود...آنچنان در زندگی ام جا خوش کرده اند که خیلی ها مفهوم و معنی حرفهایم را نمی دانند...نمی فهمند...لمس نکرده اند این واژگان را...تقصیر هم ندارند..کلیدواژه های زندگی آنان سر تا پا با کلید واژه های من تفاوتشان زمین است تا آسمان...کلید واژه هایی گاهی با درد گره خورده اند را کجای دلم جا دهم که نشوم انگشت نمای خلق! گوشه دنجی می طلبم که فرو روم در خود...عمری است آزگار می سوزم در تبی ناخواسته...لرزه بر اندام ...ترس...شک...شده ام موجودی ناشناخته..بهانه گیر شده ام...هرزگاهی از خود توقع و انتظاری متفاوت دارم...به ثانیه ای تصمیم عوض می کنم..بی خیال می شوم...مصمم می شوم...یک لحظه تند می شوم و تشر می زنم لحظه ای بعد رقیق القلب که تاب اخم دیگران را ندارد و بغض میکنم و چشمانم پر می شود از اشک...انتظار تناقض از خود دارم نه تا این حد..وکاش تو بودی مثل آنروزها تسکین دهنده روح و جانم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:45 توسط آرمان| |

امشب نگاهی به عکس زیبایت تو باغچه های رندان جاده امام زاده داوود انداختم هنوز که هنوزه جرات زل زدن تو چشمهایت را پیدا نکردم...دفتر یاداشتم نقش تورا برایم بازی می کند...او چه گناهی کرده..

... می نویسم و بازمی نویسم و ...باز خط می زنم...حتی جرات از تو گفتن را هم ندارم...مثل درد و دلهای ساده دوستانه...می دانم آخرین جمله ای که عایدم میشود " تقصیر خودته! " واز اینکه من دارم از تو میگویم...می بینی دلم برایت تنگ شده ولی جرات گفتنش را ندارم...نه از آن دلتنگی های معمولی از آنهائی که همراه با کلی دلشوره و دل مشغولی...از آنهایی که حتی در خواب هم میبینم ...دیگر کم کم به کابوس تبدیل شده!!! شهریوری بهترازجانم می بینی دارم از دلتنگی هایم برات میگم ولی باز هم تو نیستی ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:43 توسط آرمان| |

این روزها...روزهای حالی به حالی آذر ماه را می گویم...روزهای سومین پادشاه فصل پاییز بدجور برای خودش جولان می دهد بیا و ببین...هر روز و هر ساعت برایم رنگ عوض می کندو من هم کمتر فرصت می کنم نفس تازه کنم در برابر این همه تناقض...یک لحظه سرشار از شادی و خنده و دل درد ناشی از خنده های ته دل...از آنها که نقش زمین ات می کندو چشمانت پر است از اشک ناشی از فشار خنده های وارده...! یک لحظه بعد غم نیست که به دلت هوار نشده باشد...این پاییزی که من می بینم و می گذرانم رنگ و بوی پاییزهای باتو بودن را که ندارد هیچ ...بیشتر شبیه هوای بگیر و نگیر بهار را دارد...انگار پاییز هم با ما سر شوخی دارد...این پاییز ،پاییز همیشگی نیست...عطای مهربانی مهرش را بخشیدم به لقایش...شهریوری دلکم این هوای پاییزی فکر دلم را که نمی کند هیچ...چنان سردی را به دلم روانه می کند که شک می کنم امسال ورق های تقویم را درست ورق زده باشم رسیده باشم به پاییز...پاییز برای من همیشه مهربان بوده و سرشار از امید...حالا من سرما را عمق استخوانهایم هم حس می کنم...فصل پاییز من و تو دوست داشتنی تر از این حرفها بود...نه اینکه رهایمان کند به امان خدا...یادت می اید دائم از ما سراغ می گرفت...آذر با تو بودن این موقع ها خیلی خوب بود! خلاصه پاییزجان این چند روز پیش رو...مهربانی کن با دل من...دلنازکی را از خودت و برگهایت به ارث برده ام...روزهایم را به رنگارنگی برگهایت...به خنکی هوایت...و باران های گاه و بیگاهت را از من و این دل تیکه و پاره نگیر ...


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:30 توسط آرمان| |

شهریوری عجیب بدون مقدمه باز هوائیت شدم ....از روزهایی که خودم را کشان کشان می کشیدم بیرون ...نفس نفس می زدم در راهی که عین وامانده ها زل زده ام  به عقب...جای پاهایم چه غریب و مظلوم تنها می مانند پشت سرم ومن با دل و نگاهی مبهوت از دلنگرانی می سپارمشان به باد گاه گرم ...گاه سرد...که از روی زمین هم گم و گورشان کند...ودل پریشانم را پریشان تر کند...دلی که گرم است از آتشی که تو درآن برپا کردی و روز به روز هیزم به پایش می ریزی وافروخته تر از قبل بازمی گردانی به من...!گوشه ای می نشینم صامت تر از قبل نظاره گر سوختن هیزم های می شوم که تو مهربانانه تراز گذشته های دور به دامنم ریختی...گر می گیرم ، لپ هایم گل انداخته...از شرم و حیاست یا سوختن را نمی دانم ، تمامم می سوزد در تب...تبی مملو از خواستن...چقدر گدایی ذره ای امیدم...آرامش دلم می خواهد...دستانم سردو پاهایم سست تر...نفسم بالا نمی آید ...اشکهایی حلقه شده نگاهم را تار کرده...خوب را از بد نمی فهمم...تاریکی بر دلم سایه انداخته...لعنتی ها...این ابرهای تیره را کنار نمی روند...رنگ باخته ام...می خواهم چند قدمی هم که شده خودم را به دنیای واقعی نزدیک تر کنم...لبخند بزنم و لبخند بگیرم...مهربانی کنم ومهربانی ببینم... ببخشم و بخشیده شوم...از دست و پا زدن در منجلاب خیال دل خوشی ندارم...در دنیای خیالاتم کلی خاطره دارم...و چقدر زود با هم بودنمان در خیالم خاطره شد...و ایکاش خاطره هامان بیرنگ نشود...به دنیای واقعی که می رسم ....نقش بازی کردن آغاز می شود و ...من دست بلند می کنم وخواسته ،نا خواسته می شوم مترسک معرکه...مترسک بودن را خوب بلدم...طوری که خودم هم باورم می شود...می شوم مترسکی میان مزرعه خالی تر از خالی ...می شود همین دنیایی بی همه چیز خودمان...!چشمانم سنگین و خواب را گدایی می کند...اما در فکرهایم چه می گذرند که نمی گذارند خوابی شیرین درآن مستولی شود و شبی آرام را در آغوش بگیرم...!؟ این چه بلایی است که افتاده به جان سلول های خاکستری مغزم ! که حالا فکر می کنم چند تایی بیشتر باقی نمانده باشد...!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:42 توسط آرمان| |

 دیگر نه چشمم رابه آسمانش می دوزم....نه زیر بارانش زیر لب آرزو هایم را زمزمه می کنم...من اینبار خدا را بی واسطه می خواهم...یک راست می روم پیش خودش...اما این بار خبری از گریه و زاری نیست...دیگر اشکی مانده که ببارم...!؟ چند سالیست که سخت گریه می کنم... به روز بغض می کنم...انگار دارم مراحل سخت و سنگی شدن را به خوبی طی می کنم...! از محالات است که لبخند روی لبم بداند بغض هم دارم...در مخیله شان هم نمی گنجد...می روم پیش خدا گلایه پشت گلایه...بنده هم اینقدر گستاخ و بی چشم و رو نوبر است ...خودش خلق کرده دیگر...یکی از اشرف های مخلوقاتش زده به سیم آخر ، کم آورده ام...!روی دستش که نمانده ام ، بالاخره به قول قدیمی ها روی این پیشانی نسبتا بلند چیزهایی نوشته اند دیگر...نا خوانا بودنش را به بزرگواری خود ببخش...خدایا ، آمده ام به درگاهت بی واسطه...هیچ نبی و رسولی و معصومی را هم سپر بلای خودم نکرده ام...انگار فهمیده انددلتنگی های من فقط و فقط به دست واراده خودت باز می شود...البته اگر...!این وامانده میان وزمین و هوا را به حال خودش رها نکن...نیم نگاهی کافیست که دست خالی برنگردم...یک راست آمدم پیش خودت ببینم از آن گلهایی که به سر نور چشمی هایت می زنی به ما هم می رسد...می دانم...حکایت من و تو حکایت صدبار توبه است که شکسته...اما باز آمدم...نشانی بده تا این دل بی شهریوری کمی آرام گیرد...راستی خدایا تو می توانی؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:45 توسط آرمان| |

پرم از حرف...ولی نمی دانم سر کدام نخ را بگیرم تا برسم به علل متحدالوجهی (یعنی کلمه سازی درهمین حد! ) که تا سرحد مرگ و تا تمام ظرفیت مموری کارت حافظه ام را به خود اختصاص داده..اینقدر حواس پرت شده ام که ! البته خیلی هم عجیب نیست این حواس پرتی به طور معمول گلآویزم بوده حالا هی پر و خالی می شود و این روزها سنگینی اش مرا تا سر حد جنون کشانده است...خیره نگاه کردن های طولانی...لبخند های زورکی...خنده های الکی! فقط گاهی سعی می کنم کلید واژه هایی را به حافظه نیم بندم پیوند بزنم و با یک سرچ کوتاه سر از قضایا در بیاورم که چه بود و حالا چه شده...شما یادتان نمی اید ولی زمانی بود که حضور ذهنم غوغا می کرد...نه اینکه حالا چند ده ثانیه مکث...بعد هم!!! جایی خواندم نوشته بود..." قبل از ابراز علاقه خود ارضایی کنید لطفا " البته بیشتر نظر شخصی یک فرد بسیار بسیار معمولی بود که حالا در نظرم بسیار جمله فاخر و صد البته تاثیر گذاری را به ادبیات خردادی اضافه کرده است...دست مریزاد همان آدم معمولی که حتی نمی شناسمت...ولی اما دلم می خواست یک چنین ایده و جمله ای از سر حسادت و خودخواهی هم که شده به ذهن نه چندان دارای تمرکزم می رسید.چشمهایم را باز می بندم...می روم در خیال تمام نشدنی از رویاهای آبی و شیرین...همدم این روزهای من شده دلواپسی برای فردا هایی که نیامده جانم را به بازی گرفته...نفس هایم را به شماره انداخته...شمارش معکوسی که گوش هایم از شنیدنش پر است...آخر چه کسی اینقدر ساده و بی ریا....دلش را می زند زیر بغل و......بی پروایی هم حدی دارد...شهریوری شده ام...به پایان غم انگیزم نزدیک می شوم...باید مثل شهریور دوست داشتنی بار و بندیل ببندم...راهی شوم به راهی که پایانی ندارد...بی تاب لحظه ام که صدای سوت قطار را با گوش جان بشنوم...که رفتنم...و رفتنش را باور کنم...صدای چرخ های آزار دهنده اش آواز رفتن سر بدهند...رفتن را آرام آرام در گوشم صرف کنند...رفتن هایی که بازگشتی ندارد و در این تنهایی و سکوت در دل این شبهای تار زمستانی نام کسی را عاشقانه می گویم پشت پنجره اتاق نشسته و به دوردست ها خیره می مانم,خیره به ردپایی که رفته او رفت ....و بعدازآن اشک هایی ماند که روی طاقچه پنجره چکید و بغض ترانه هایی که به گذشته پیوندمیخورد .شهریوری بهتر از جانم دلتنگم و تمام شب نامت را زمزمه می کنم که افسوس دیگر نیستی بهتر بگویم دیگرنماندی...
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:32 توسط آرمان| |

ایکاش بهونه ای بود برای شکستن این حصار و ایکاش دستی بود برای شکستن اینهمه سکوت...چقدر دلم برای رفتن و گوشه کافه نشستن ها تنگ شده ! برای تماشای تو پشت اون دود سیگار ! برای اون جمع کوچیک دونفره! برای بهونه های الکی و حسادت های زنونه ات ! برای شور و اشتیاق بچه گانه ات ! دلم برای گریه های پشت بوته های پارک جمشیدیه ... چقدر دلم برای همه اونروزها تنگ شده... برای بنفش ... برای دیواری که قرار بود بنفش باشه ... برای فندک زیپوی بنفش و برای همه اون لحظه ها... برای پیپ کشیدن های الکی ! برای اون کتاب خریدن ها و برای اون کافه گردی های زمستونه ... برای اون دمنوش های سفارش همیشگی ... دلم برای همه چیز تنگ شده...دلم میخواهد بنویسم ... دلم میخواد بهونه ای برای نوشتن داشته باشم ... دلم بهونه میخواد برای شکستن اینهمه سکوت ... دلم یه رفیق ...  یه هم بغض میخواد ...شهریوری دلکم ... تو هم که تنهایم گذاشتی با یک دنیا آرزو.............................

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:30 توسط آرمان| |

دریای قلبم طوفانی است... شهریوری دلکم باز شهریوری و تکراری تمام نشدنی........دلم از زمین و زمان گرفته ... حتی حوصله شیرجه زدن در حوضچه خیال را هم ندارم! اما حیف که روزگار دستهایش سردتر از خیال من است و گاهی تا بالای ابرها رفتن از گرفتن ماهی در حوضچه اکنون سهراب ! سخت تر به نظر می رسد ... ای کاش می توانستم این کودک فلج (زمان) را در آغوش گیرم و تا انتهای روزها بدوم ... مردم چه بی هدف هر روز را در پی روز قبل گم می کنند و من هر روز فرداها را از پیش می جویم ... شاید تا انتهای بودن و تا انتهای بی انتهای عشق... صبر و سکوت غرورم را در بند کشیدند و خرد شدنش را تماشا کردند... غرورم اکنون از بی غروری در برابر تو و عشقت هست... تویی که مرا شکستی... به قلب خسته اما صبورم نگاه کن به لب پر از فریاد اما بسته ام... صبر و عشق نا ممکن ها را ممکن می کند... منتظر لحظه زیبای پیوند قلب های عاشقمان می مانم...من به غرورم یاد دادم که در برابرعشق زانو بزند همانطور که من عشق را ستایش می کنم ... به پرنده قلبت بیاموز که عشق بی انتهاست ... بگذار آسمانی که با شکوه ترین پروازت را در آغوش می کشد راز سر به مهرت را تا انتها ببرد ... من از غرورت بسیار فهمیدم ، تو عشق و عاشق را با هم فدای غرورت می کنی و من هنوز مست تو، عشقت را می ستایم. غرورت را که من را فنا می کند دوست می دارم...

نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:50 توسط آرمان| |

 

شهریوری دلکم متولد شدم،بی اختیار خود ـ آنسان که انگار این ثانیه ها نفسهای اجباری مرا کم داشتند.یادم نیست از کجا شروع شدم اما می دانم در نیستی نشسته بودم،تکیه داده به بی بارترین شاخه معرفت،در انتهای خودم و خدا که همه چیز معنای آرامش بود و جهان وسعتی داشت به قدر نیستی من.در انزوای این سکون عاشقانه ام که تو بودی و من نبودم،با هر خنده ات گل می انداخت گونه های نیستی ام که من خلاصه بودم در تو.شکوه خداگونه ات منظره تمام وقت من بود چرا که در حضور این بی کرانه ات نگاه معنا پیدا میکرد و شوق وصل در تمام لحظات عدم جاری بود.اما این حظ دائمم در تو چه زود پایان یافت ...

...............و تو چه بیرحمانه گناه بلعیدن میوه ممنوعه را به گردنم انداختی.تو مرا آغاز کردی ،مرا نشاندی بر سمند تیز رو زمان و ندانستی که چشمهای من تاب این افقهای اجباری را ندارند.مرا طردکردی به فلسفه زندگی و ندیدی پاهای من برای مصاف با سنگلاخهای بی عاطفگی ها چقدر نحیفند.اما چه بی سلیقه حتی ابعاد خانه دلم را اندازه نکردی ، آنسان که این همیشه بی نهایتم فشرده شده از فرط حقارت این من خاکی.مرا رها کردی به بهانه تقدیر و میدانستی که زمین با هر چرخشش مرا دور تر میکند از وصل تو که این تن معنایی ندارد جز نیاز...تنهایم که گذاشتی دیگر عاشق نشدم که جنازه پوسیده و متعفن عشق روی زمین حتی نشانی داشته باشد...سالهاست که با بودن ... تنها شده ام بی آنکه بدانم شاهراه وصل کجاست.تو در انتهای کدام مکان درانتظار من سبز شده ای؟گوشه چشمی بیانداز آنسان که در لحظه های نیستی جاریم میکردی در نگاهت. بودنم را شاد باشی نیست که بی تو همه این سالها مرگی هزاران باره است.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:23 توسط آرمان| |

شهریوری این روزها بابارش باران پاییزی که همیشه یادآوربهترین خاطره ها برایم هست بی هوا ،هوایت به سرم می زند عجیب ....از روزهایی که خودم را کشان کشان می کشیدم بیرون ...نفس نفس می زدم در راهی که عین وامانده ها زل زده ام  به عقب...جای پاهایم چه غریب و مظلوم تنها می مانند پشت سرم ومن با دل و نگاهی مبهوت از دلنگرانی می سپارمشان به باد !!! گوشه ای می نشینم صامت تر از قبل نظاره گر سوختن هیزم هایی می شوم که تو مهربانانه تراز گذشته دور به دامنم ریختی...گر می گیرم ، گونه هایم گل انداخته...از شرم و حیاست یا سوختن را نمی دانم ، تمامم می سوزد در تب...تبی مملو از خواستن...چقدر گدای ذره ای امیدم...آرامش دلم می خواهد...دستانم سردو پاهایم سست تر...نفسم بالا نمی آید ...اشکهایی حلقه شده نگاهم را تار کرده...خوب را از بد نمی فهمم...تاریکی بر دلم سایه انداخته...لعنتی ها...این ابرهای تیره کنار نمی روند...رنگ باخته ام...می خواهم چند قدمی هم که شده خودم را به دنیای واقعی نزدیک تر کنم...لبخند بزنم و لبخند بگیرم...مهربانی کنم ومهربانی ببینم... ببخشم و بخشیده شوم...از دست و پا زدن در منجلاب خیال دل خوشی ندارم...در دنیای خیالاتم کلی خاطره دارم...و چقدر زود با هم بودنمان در خیالم خاطره شد...و ای کاش خاطره هامان بیرنگ نشود...به دنیای واقعی که می رسم ....نقش بازی کردن آغاز می شود و ...من دست بلند می کنم وخواسته ،نا خواسته می شوم مترسک معرکه...مترسک بودن را خوب بلدم...طوری که خودم هم باورم می شود...می شوم مترسکی میان مزرعه خالی تر از خالی ...می شود همین دنیایی بی همه چیز خودمان...!من تنهایی پرهیاهو خودرابا که قسمت کنم... وقتی دیگر تورا...

نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:15 توسط آرمان| |

می نویسم که او بخواند، اما حیف !دیگران تنهایی های مرا می خوانند و یاد عشق خودشان می افتند !و ایکاش تو بودی ماه گرم بارانی…ولی حتى نگاه هم نمی کنی …!هوا بارانی شد ولی شیشه ؛ چرا بخار نمیگیری ؟نترس... نیست...مثل همیشه دیگر اسمش را رویت نمی نویسم

نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:42 توسط آرمان| |

 شروع این دستنوشها... به خاطر دلتنگی هایی بود که دوست داشتم با همه کسایی که دوستشان دارم  قسمت کنم که شاید این دل تنگ کمی آرام شود ...از دلتنگیهایم چیزی کم نشد اما دل ِ تنگم کمی آرام شد.همیشه بهترین احساساتم وحس نوشتنم به بارش باران بستگی داشت ،اما بعد از یک مدت تصمیم گرفتم که قبول کنم آسمان همیشه هم مثل دلم ابری نیست و گاهی آفتابی میشود و من اگر عاشق بارانم پس آفتاب برایم عاشقانه است...اما بعدهامتوجه آن شدم این باران که برای دل تنهای من نمی بارد!!! اما بودنش به من زندگی میدهد و عطر حضورش ضمانت زنده بودنِ....

اما شاید باران واقعا یک متغیر بود...یک متغیر تصادفی که اتفاقا و تصادفا وسط تابستان (شهریوری) باران من شد ، خدای من و همه من شد!!! میدانستم که معادله پیچیده زندگی با یه متغیر مجهول تصادفی حل نمیشود و این شد که شدم دیوانه ای درباران و دیوانه باران ....شهریوری دلم امرورکه در خیابانهای سعادت آباد سرآن کوچه بن بست به همرا بارش باران پائیزی ودیروز و همین روزها خیلی فکر کردم...همه جا ، همه وقت ، همیشه....هم به گذشته های دور فکر کردم هم به احساسم ، آنقدر که حتی از عقل هم پرسیدم....که ایمانی بود بر عاشقانه ها .شهریوری ....اعتقادم مسخ شد ، هدفم گم شده و عشقم ...خیلی وقته که پر از دردو زخم ...عشق برایم فراتر از تعبیر دیگران و تفسیر تجربه ها بود ، فراتر از امکان "ما " شدن و هیچ وقت حاضر نبودم و  عظمتش را تا حد خلاصه شدن فقط در یک بعد و آنهم در وجود یک انسان . 

نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:2 توسط آرمان| |

احساست را به که میفروشی... که اینجا بسی ارزان است!!! عشق ارزان است و هوس بالاترین لذت یک انسان ارزان است نگاهت را بفروش...عشقت را بفروش....مایه جانت را بفروش.....هوس را قاب دلت کن تا خریدارت شوند,تا نازکش شهوت, چشم شهلایت شونددر جمعه بازار حراج,گوش ها میشنود... گوشه بازار حراجان...دخترکی هوس ران...چشم عابران گشت و لرزاند دست ودل عاشقان راکه به...چه زیباست ان چشم و ابرو ....همه خریدارش شدن...

............کس خریدارنوشته هایم نیست,فریادهای بی صدایم رامی گذارم ...هوس را قاب دلم میکنم تا خریدار شوند,تا نازکش چشم هایم.............................کاش دوره گرد نوشتهای مرا هم میفروخت احساسم  را به که عرضه کنم!! این قاب زرین نقاشی شده از دل را به که عرضه کنم!که نگوید چه گران ! نگوید چه سیاه !که نگوید ...بیا که نفسی در هوسی چشم انتظار است باز هم هوس...باز هم شهوت یک دست الود نبض احساس مرا...شهریوری دلکم.............من از تجربه های بعد توگرم شدم پراز خاطره های سیاه وسرد باز مراخاطره ایی و مرا یاد اخرین کلامت بی بنیاد کرد.یادت هست !!!  خداحافظ...

.....................شاید تو روزی.... خواننده احساسم شوی...

نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 15:52 توسط آرمان| |

بی تو به طور مطلق نیستم...هنوز معادله ای نیامده که من را بی تو محاسبه کند...اندازه هوش وحواسم را...نفس های نصفه نیمه ام را که با هر کدام آهی از نهاد دلم فوران می کند به بیرون...ذوب می کند دل آدمی را...مذابی داغ که بر جگرم نشسته و آهسته آهسته می سوزاندم...دل دیوانه ام را...آخ این دل دیوانه ام را...وقتی تو را ندارم...دیوانه تر می شود...جنونی درآن مستولی می شود که کوه را آب می کند از حرارت...چه فایده که وقتی نیستی...چه فایده وقتی دلم از هول.. بارها و بارها خورده زمین و شکسته...تکه های شکسته اش را با هزار حوصله و صبر کنار هم چیدام که همانی بشود که تو دوست داشتی....بی عیب و نقص...بی زخم ...ولی چه کنم که درد شکستنش سخت آزارم می دهد...شده بلای جانی که درد دارد...درد ! چشمایم راباز می بندم...می روم در خیالی تمام نشدنی از رویاهای آبی و شیرین...همدم این روزهای من شده دلواپسی برای فردا هایی که نیامده جانم را به بازی گرفته...نفس هایم را به شماره انداخته...شمارش معکوسی که گوش هایم از شنیدنش پر است...آخر چه کسی اینقدر ساده و بی ریا....دلش را می زند زیر بغل و....بی پروایی هم حدی دارد...شهریوری شده ام...به پایان غم انگیزم نزدیک می شوم...باید مثل شهریوری دوست داشتنی بار و بندیل ببندم...راهی شوم به راهی که پایانی ندارد...بی تاب لحظه ام که صدای سوت قطار را با گوش جان بشنوم...که رفتنم...و رفتنش را باور کنم...صدای چرخ های آزار دهنده اش آواز رفتن سر بدهند...رفتن را آرام آرام در گوشم صرف کنند...رفتن هایی که بازگشتی ندارد..................
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:11 توسط آرمان| |

شهریوری دلکم................

................می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:58 توسط آرمان| |

من همیشه با غم ها زیباترین و دلرباترین بازی را دارم.....زندگی تلفیقی از شادی و گریه است....هرگاه غمها به سراغ قلبم می آیندهرگاه دلتنگ دختری می شوند که خدا رو بهونه اش قرار داده....با آنها بازی "قایم موشک" راه می  اندازم....می آیند سراغم با شوق می آیند که ساکن قلبم شوند...ولی من به آنها می گویم....قبل از ورود به "رویایی ترین" جای وجودم بگذارید اندکی با هم بازی کنیم....و آنها با ذوقی تمام راغب به بازی می شوند.......می گویم:ای غم!چشم بگذارمن می روم قایم می شوم.....تو بیا پیدایم کن...اگر یافتی دختری که نشانی وجودش چشمهایی ست "شاعرانه."..برای ابد مالک لطافت وجودش شو...او را از پای بینداز.....می پذیرد و من خنده کنان می روم دور می شوم.... غم چشم می گشاید به دنبالم برای پیدا کردنم روان می گردد...غم به دنبال من و من به دنبال دیگری جایی برای قایم شدن...امید را می یابم....با تمام "حسم" اورا در آغوش محبتهای خود می فشارم...امید بغلم می کند...آرامم میکند...می گوید غم دیگر هیچ گاه پیدایت نخواهد کرد.....ساکن قلبم می شود امید..."بهونه  امید را در گوشهایم زمزمه می کند".....پناه گرفته ام...غم به قلبم راه نیافت و این چنین زندگی کرده ام..... این روزها نوای کربلا می آید....غمها را به مهمانی قلبهایتان رهسپار کنید......میخواهم غم را فریاد بزنم...می خواهم خدا را فریاد کنم با طنینی غمگین به وجود شهیدان کربلا سلام میکنم....سلام وارث کربلا.حسین شهید.......سلام علمدار کربلا..حضرت ابوالفضل.....سلام علی اکبر(ع)....به معصومیت نگاه "علی اصغر(ع) سلام میکنم....به صبوری زینب(س)... سلام میکنم......سلام کربلابوی" گریه"......به "سه سالگی"حضرت رقیه (س)سلام میکنم"کودکی معصوم......دردشت کربلا...."میشود خالی شد و تنها گریست.......میشود هق هق کنان......دل برد به کربلا....به خودم تسلیت می گویم.......به شما تسلیت میگویم......می روم با دنیای خود خلوت کنم......"سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد"......نگاهم "لبریزازسکوت"...نگاهم روبه "آسمان "دعا را زمزمه دارد...ازدستان گرمتان التماس "دعایی سبز دارم.."...............شهریوری دلکم در ابدیت برایم دعایی کن.

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 21:40 توسط آرمان| |

شهريوري دلكم كاش بودي و ميديدي .........اینجا...آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی گرفته اند!و جالب تراينكه اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکنند.
تا میزبان سیاهی دیگری باشيم !دل من ديگر اين جا نیست!این جا...همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست میدارند!و دلها چون پنیری دزدیده خواهند شد!چرادلم اینجا نیست!اینجا...سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا "دو زرده" اند!من به دنبال دلي هستم, كه برايش دل باشم تو بگو چرا دلكم گم شده اينجا...........

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:47 توسط آرمان| |

شهريوري دلكم بوسه های یواشکی ، دلتنگیهایِ بی دلیل ، بغض های عجیب و اشک هایِ بی بهانه مهم نیست ...تهران گردی های بدونِ حرف و حرفهای بدونِ حرف و بلاخره مهم نیست اگر دلم کوچک شده و هیچ نمی خواهم ...تنها جز یک لبخند کوتاه بر این لب ها که چه بی روح است این روزها........ این روزها … بیشتر از قبل حال همه را می پرسم…سنگ صبور غم هایشان میشوم….اشک های روی گونه هایشان را پاک می کنم….اما…یک نفر پیدا نمیشود که دست زیر چانه ام بگذارد سرم را بالا بیاورد و بگوید:حالا تو برام بگو چی شده ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:20 توسط آرمان| |

پاییز برگ ریزان فصل زیبای دلکم ! خیلی دلم گرفته…. انگار عمری آسمان ابریست ولی باران هم با صدقه ای به دلهای تنها می بارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند… وای از دست چشمهایم بس کنید اشکهایم… آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام نمیگویم از تنهایی خویش!!!  تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید .شهریوری بهتر جانم.....من که میدانم کسی نمی نشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم… دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارند برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها و میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبهای پاییزی یک لحظه هم خواب نداشتم .شهریوری دلم هجرت نمودی و با فرشتگان وعده شده خداوندهمخانه شدی ورفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی! کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟ از دستت دلگیر نیستم شهریوری...........

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:56 توسط آرمان| |


Design By : Night Skin